تبليغاتX
مجموعه شعرهای محمد انصاری
شعر
سلام به همه دوستای خوبم

با اینکه تکراری ولی چاره ای نیست ..!!!

با چشمهای قهوه ایت شربه پا نکن

این کوچه را به طعم لبت مبتلا نکن

در آسمان شهر کبوتر نمانده است

دیگر بس است روسری ات را هوا نکن!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:56  توسط محمد انصاری  | 

سلام !

این هم برای اینکه بگم هنوز زنده ام!ولی زندگی ...!!!!

به اعتقاد من اینجا بهار مسخره است

دراین سکوت لجن انتظار مسخره است

به روح وحشی صحرا به اسبها سوگند

درون ظلمت این شب فرار مسخره است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 9:39  توسط محمد انصاری  | 

سلام

سالی پر از توأم وسرشار از آکنده برای شما

دوستان عزیزم آرزو دارم امیدوارم همیشه

لبریز باشید!!!؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 9:2  توسط محمد انصاری  | 

سلام به همه دوستای خوبم

همچنان تو خواب زمستونی ام !!!

اینقدر با خودم در گیرم که شعر هم باهام قهر کرده

شاید یه اتفاق منو بیدار کنه هرچند تو خواب آرزوها

زود تر به نتیجه می رسه ولی خیلی وحشتناکه که خودتو به

خواب بزنی !! تا متوجه سایه های دورو برت نشی

اینجا دنیاست و من با سایه ها درگیرم !!؟؟؟!؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 12:45  توسط محمد انصاری  | 

سلام به همه دوستای خوبم

شاعر هم بعضی وقتا به بن بست می رسه

یا به قول بچه ها همیشه تو بن بسته برای اینکه به روز باشم دوتا

رباعی قدیمی میزارم تا مگر شعری ببارد !!!

زیبا و لطیف و رو به راهی لیلا

تو ناز ترین چشم سیاهی لیلا

آهسته قدم زدن به تو می آید

انگار همیشه پا به ماهی لیلا!!!

و

شیرین منی شکل عسل می آیی

در خواب همیشه مبتذل می آیی

نزدیک تو می شوم غزل می شکفد

ای شعر همیشه بی محل می آیی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 11:44  توسط محمد انصاری  | 

سلام دوست من

  یک رباعی قدیمی شاید بد نباشه

افتاده    دوباره   بر    زبانم    نامت

یعنی که شراب می چکد از جامت

هر شب به تمام منطقم می خندد

فرمول      مثلثاتی      اندامت!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 8:23  توسط محمد انصاری  | 

سلام به دوستان عزیز یه غزل قدیمی

که دوستش دارم می زارم که مربوط به سه چهار سال یش است

درون شعر کبودم تو جا نمی گیری

بگیر دست دلم را چرا نمی گیری؟

برقص ولوله کن با طنین اشعارم

مسلم است غرورت که پا نمیگیری!

-دخیل بسته ام امشب به شهر چشمانت -

-بمیر در خم زلفم شفا نمی گیری! -

هوای بوسه ات امشب خمار کرده مرا

شراب خانگی امشب مرا نمی گیری!

شکسته های دلم را حراج خواهم کرد

بگیر سهم خودت را چرا نمیگیری

اگر چه اهل دهاتم بگیر دستم را

بگیر دختر شهری وبا نمی گیری !!!؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 11:57  توسط محمد انصاری  | 

این هم یک غزل که خالی از اشکال نیست

بعد از شراب عاشق پاییزم احساس می کنم که خدا خوب است

بندر دوباره آرام آست من فکر می کنم که هوا خوب است

زل می زنی به ساکت چشمانم قهوه چقدر طعم تو را دارد

من درک می کنم سخاوت باران را اصلاْ چقدر بوی شما خوب است ؟؟!!

آشفته ام بدنم داغ است اصلاْ چقدر دور و برم داغ است

این میز فرصت خوبی نیست بگذار...نه ! ..چرا ؟..خوب است ..!

بعد از دو پیک کمی سنگین من عاشق شکستن فنجانم

دست خودم نبود ببخشید ..هی ..! بخشش برای چلچله ها خوب است

آن آیه های پریشان را بر شانه هات رها کن تا

من معتقد بشوم دنیا بر شانه های رها خوب است

دختر! نرو !! نمی رقصم ! من را ببخش کمی بی ادب شدم

دست خودم نبود هوا فوق العاده است  اصلاْ چقدر بوی شما خوب است !؟؟

***

دوشیزه نجیب شب شرجی خزر عطر زنانه ات عصاره تاریخ است

این دشنه ها برای مصلحت ایل است این زخم ها برای بودن ما خوب است

شاید گلایه کنی مستم شاید هوا هوای بدی باشد

من زخم خورده تاریخم فریاد می زنم خدا خوب است !؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 13:22  توسط محمد انصاری  | 

سلام  یه غزل تو راهه !!!؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:59  توسط محمد انصاری  | 

باعرض سلام

پنچ شنبه ۴/۶/۸۷شب شعر استانی دفاع مقدس در شیروان برگزار می شود علاقمندان

می توانند در این عرصه هنر نمایی نمایند!!!!؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 8:50  توسط محمد انصاری  |